تبليغاتX
به نام ناخدای کشتی عشق


بوسه‌هايم را قاصدان کوچک برايت خواهند آورد،

 بدانها گفتم که به تو بگويند به قاصدهاي کوچک اعتماد کني،

 چون محرم رازمان خواهند بود؛

 اينان قاصدان اشک و شوق تمام آناني بوده‌اند که چون من و تو

عاشقانه بهم عشق ورزیدن...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 2:30  توسط محسن | 

حقیقت دارد 


 تو را دوست دارم


 در این باران


 می خواستم تو 


 در انتهای خیابان نشسته


باشی


 من عبور کنم 


 سلام کنم


لبخند تو را در باران


 می خواستم 


 می خواهم 


 تمام لغاتی را که می دانم برای تو


 به دریا بریزم


دوباره متولد شوم


 دنیا را ببینم


رنگ کاج را ندانم


نامم را فراموش کنم


دوباره در اینه نگاه کنم


ندانم پیراهن دارم


کلمات دیروز را


 امروز نگویم


خانه را برای تو آماده کنم


برای تو یک چمدان بخرم


 تو معنی سفر را از من بپرسی


لغات تازه را از دریا صید کنم


لغات را شستشو دهم


 آنقدر بمیرم 


 تا زنده شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 17:52  توسط محسن | 

تو بامنی هرجابرم مهره تو بنده جونمه

عشقت نمیره ازسرم،تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دل تنگت میشم

نگاه دریایه تو آبیه روی آتیشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم

از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشقه پاکمه

هم نفسه قسمت من دوست دارم یه عالمه

قشنگ ترین خاطره ها با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صدای تو شنُفتنه

 

عاشقتم همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:32  توسط محسن | 

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 16:6  توسط محسن | 

 

عیدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 3:47  توسط محسن | 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندو ه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم ناچار بمیرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 4:32  توسط محسن | 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
اره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می كنی با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم كمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم كنار اسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی كشیدم
حقیقت و واست بگم به اخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت

به خاطرت مونده یكی همیشه چشم براهته؟
یه قلب تنها و كبود هلاك یه نگاهته؟

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا كه داره دوستت می میره

روزات بلنده یا كوتاه دوست شدی اونجا با كسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم میكنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نكنه
غم غریبی عزیزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور اب تو یه وقت ناغافل نشكنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 4:25  توسط محسن | 

چرا باید عینكی  به چشم می داشتم

و نگاهی از یاد و خاطره ها

و حسرتی كه پنجره ها را می سرود

به یارم گفتم  :  

 باید فراموش كرد

هر آنچه كه بود ،  خواهد بود

همین خاكستر مردی

كه تا دیروز دوست بود وعاشق

اكنون در باد می رود

 به یارم گفتم :

همین برایم مانده

نگاهی وخاطره ای

اتاقی و پنجره ای

 دفتری كه یادهارا بنویسم

و دلی كه دوست می دارد

و همیشه عاشق است .

 شب،   صبح است

باران است و رعد

باد ها می وزند

روی میز  فنجان قهوه  و یاداشتی

تو نیستی

رفته ای

بی تو قهوه ام چه تلخ است

پنجره را می بندم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 4:21  توسط محسن | 
کاش می فهمید به خاطر خودش رفتم

کاش می فهمید دیگه من روح ندارم

کاش تو این دنیا منم میشدم مثل سنگ

کاش این همه غم تو دلم نبود

کاش یه بار دیگه می دیدمش

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 4:3  توسط محسن | 

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم!

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد!

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:27  توسط محسن |